موبایل اسلامی
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
 


  چاپ        ارسال به دوست

شهید مصطفی احمدی روشن

خاطراتي از زندگي شهيد بزگوار از كتاب يادگاران انتشارات روايت فتح

 

نان سنگک گرفته بودیم و می آمدیم طرف خوابگاه . چند تا سنگ به نان ها چسبیده بود .

مصطفی کندشان و برگشت سمت نانوایی .

می گفت «بچه بودم ، یه بار نون سنگک خریدم ، سنگ هاش رو خوب جدا نکرده بودم ؛

به ش چسبیده بود . خونه که رسیدم ، بابام سنگ ها را جدا کرد داد دستم ، گفت برو

بده به شاطر . نانواها بابت اینها پول می دن.»

ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم ، ولی خودش شده پایه ی مجلس حاج آقا . یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم ، مصطفی پرسید :«حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم.»

حاج آقا گفت «شما اول کارتون رو تموم کنید ، بیایید به تون میگم چی کار کنید که شهید شید .»

نمی دانم ، شاید همان جمله ای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود .

 

سخنرانی حاج آقا خوش وقت بود. بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم . مصطفی پرسید «حاج آقا ، ظهور نزدیکه؟»

حاج آقا گفت «تا شما توی نطنز چه کار کنید.»

مصطفی گفت «یعنی ظهور ربط این داره که ما اون جا چه کار می کنیم ؟»

حاج آقا گفت «آره ، بالاخره ارتباط داره . شما برید نطنز کار کنید ، کوتاه نیایید . یک ثانیه رو هم از دست ندید . با چراغ خدا برید سر کار ، با چراغ خدا هم برگردید .»

بهانه زیاد بود برای این که کار را ول کنیم و برویم ، ولی مصطفی خواب و خوراک نداشت . حاج آقا گفته بود رهبر چقدر پیگیر بحث هسته ای است . ورد زبانش شده بود «باید کاری کنیم از دغدغه های آقا کم بشه.»

 

بازرگانی سایت موقعیتی خوبی بود برای کسی که بخواهد بار خودش را ببندد و جیبش را پر پول کند . گاهی یک قلم قراردادها چند میلیارد قیمت داشت .

مصطفی که شد معاون بازرگانی ، سفره ی خیلی ها را جمع کرد . حتی دنبالش بود که پرونده هاشان را کامل کند و مستند محکومشان کند و پول هایی را که از جیب سازمان رفته بود ، دوباره زنده کند . فشار آورد تا چند نفر از مدیرهای سازمان را عوض کند . کار سختی بود .

 

 

یک دفعه بلند شد و رفت بیرون . چیزی نگفت . یک ساعت بعد برگشت . یک پاکت دستش بود ؛ از هر میوه یکی دو تا تویش بود : کیوی ، پرتقال ، سیب . تعجب کردم . گفتم «کجا رفتی یه دفعه؟» گفت« من می دونم با این پیمانکارها چه کار کنم . رفتم خودم از این میوه ها خریدم ، ببینم این پیمانکارها میوه ها رو به قیمت خریده ن یا نه.»

کاری کرده بود پیمانکارهایی که خلاف کرده بودند و یک جای کارشان گیر داشت ، با مصطفی که جلسه داشتند ، دست و پایشان می لرزید .

 

رفقایم توی بسیج بودند مصطفی ازم خواستگاری کرده بود. از این طرف و آن طرف به گوشم می رساندند که «قبول نکن، متعصبه».

با خانمها که حرف میزد، سرش را بالا نمیگرفت. سر برنامه های بسیج اگر فکر می کرد حرفش درست است، کوتاه نمی آمد. به قول بچه ها حرف، حرف خودش بود. معذرت خواهی در کارش نبود

بعد از ازدواج، محبتش به من آنقدر زیاد بود که رفقایم باور نمی کردند این همان مصطفایی باشد که قبل از ازدواج می شناختند. طاقت نداشت سردرد من را ببیند.

 

خواستگاری که آمد، نه سربازی رفته بود، نه کار داشت. خانواده ام قبول نکردند گفتند «سربازیت را که رفتی و کار پیدا کردی، بیا حرف بزنیم.

دو سال طول کشید، آنقدر رفت و آمد و با پدرو مادرم صحبت کرد تا راضی شان کرد. 

کمی بعد از ازدواج، با قانون قد و وزن معاف شد، بس که لاغر بود و قد بلند.توی سازمان انرژی اتمی هم مشغول شد. مهریه را خانواده ها گذاشتند؛ پانصدتا سکه ولی قرار بین من و مصطفی چهارده تا سکه بود. بعد از ازدواج هم همه سکه ها را بهم داد. مراسم عقد و عروسی را خانه ی خودمان گرفتیم، خیلی ساده.

 

هفته ای چهار پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می رفت و می آمد. نه یک ماه و دوماه، نه یک سال و دوسال؛ هشت سال کارش همین بود. ساعت چهار صبح می نشست توی ماشین و راه می افتاد. گاهی وقت ها تازه ساعت یازده شب جلسه اش شروع می شد. بعد از آن راه می افتاد و می آمد سمت تهران، هفت صبح توی تهران جلسه داشت. خستگی نمی شناخت. به قول بچه ها لودری کار می کرد. یک بار حساب کردم، مصطفی شاید این مدت بیشتر از پانصدهزار کیلومتر رفته و آمده؛ ده برابر دور کره ی زمین.


١٥:١٩ - يکشنبه ١٤ آذر ١٣٩٥    /    عدد : ٦٥٤١١    /    تعداد نمایش : ١٤٧


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




تقویم
اوقات شرعی
پیوندها
حضرت امام عصر (عج) فرمودند : ان استرشدت أرشدت ، و ان طلبت وجدت . اگر خواستار رشد و كمال معنوي باشي هدايت مي شوي ، و اگر طلب كني مي يابي . بحارالأنوار ، ج 51 ، ص 339